العلامة المجلسي

332

حياة القلوب ( فارسي )

جبرئيل گفت : از براي آنكه از هيچ‌كس چيزى سؤال نكردى ، واز تو هيچ‌كس چيزى سؤال نكرد كه بگوئى نه « 1 » . وبه سندهاى صحيح وغير آن از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه : روزى حضرت إبراهيم عليه السّلام بيرون رفت ودر شهرها مىگشت كه از مخلوقات خدا عبرت گيرد ، پس گذشت به بيابانى ، ناگاه شخصي را ديد كه ايستاده است ونماز مىكند وصدايش به آسمان بلند شده است وجامه‌هايش از مو است ، پس إبراهيم نزد أو ايستاد واز نماز أو تعجب كرد ، نشست وانتظار كشيد تا أو از نماز فارغ شود ، چون بسيار بطول انجاميد أو را به دست خود حركت داد وگفت : من بسوى تو حاجتي دارم ، سبك كن نماز را ، پس أو سبك كرد نماز را ، با إبراهيم نشست وإبراهيم از أو پرسيد كه : براي كي نماز مىكردى ؟ گفت : براي خدا . إبراهيم عليه السّلام گفت : خدا كيست ؟ گفت : آن كه خلق كرده است تو را ومرا . إبراهيم گفت : طريق تو مرا خوش آمد ومن دوست دارم با تو برادرى كنم از براي خدا ، پس بگو منزل تو كجاست كه هرگاه خواهم تو را ملاقاة وزيارة كنم ، توانم كرد ؟ گفت : تو به آنجا نمىتوانى آمد ، زيرا كه در ميان دريائى هست كه از آنجا عبور نمىتوان كرد . إبراهيم گفت : تو چگونه مىروى ؟ گفت : من بر روى آب مىروم . إبراهيم عليه السّلام گفت : شايد آن كس كه آب را براي تو مسخّر كرده است از براي من نيز مسخّر گرداند ، برخيز برويم وامشب با تو در يك وثاق باشيم . پس چون به نزد آب رسيدند ، آن مرد « بسم اللّه » گفت وبر روى آب روان شد ، حضرت إبراهيم نيز « بسم اللّه » گفت وبر روى آب روان شد ، پس آن مرد تعجب كرد و

--> ( 1 ) . كافى 4 / 40 .